نه مریم بوده ام
که مسیح را زاده باشم
و نه آئینی که بِدان بگروید
و نه معمایی
که در اندیشه ی حل آن باشید.
و نیز
هرگز یک روز هم
رها نبوده ام
که بی حُزنی
در پیرامُنم
در جذبه ی عشق
اندیشه کنم
چرا که زندگی
آن سا ن به من گذشت
که کسان را
تاب ِ شنیدن ِ آن نبود.
به ستوه آمده ام
به ستوه آمده ام
از ِشکوه های بیهوده تا ن
به ستوه آمده ام
از پچپچه ها تان
که بوی تعفن استفراغ ِ از شب مانده را دارد.
به خود واگذارید م
به خود واگذارید م
اینک که سرزمین ِ مرا کوه ِ رنج و غصه
می ترکاند،
به خود واگذاریدم
تا دمی بیاسایم
واندوه ِ زمین ِ بر آتش نشسته را تاب آورم.
با بادبزن های رنگین
« من » هاتان را باد می زنید
و « تن » هاتان را فربه می کنید
از عشق می گوئید
و چینی از نفرت
برپیشانی دارید.
خود فروشانید.
خود فروشانید.
نه بسان ِ زنی
در پای چراغی
در خیابان.
- حاشا که اگر غرور ِ راستین اینان را
با صورتکهای دروغین ِ شمایان
در ترازویی توان نهاد
شرمساری شما
پایداری ابدی خواهد یافت.
خود فروشانید،
خود فروشانید،
نه بسان ِ مردی
که چراغدار ِ خانه عشق فروشانست.
حاشا که حرمت ِ چراغداری ِ خانه ی فواحش را
به چونان شمایانی
- گدایانی در هیأت ِ روشنفکران -
نتوان فروخت.
به صورت خاموشم
و سیلی هایم نیز دیگر
سرخی ِ چهره ام را
سبب نخواهد شد.
زنبور خفته یِ زمستانی
اگر از این بیداد
بر می خاست،
شمایان را
به نیشی اندک
میهمان می کرد.
اما من
اما من
هیچ نیستم
هیچ نیستم
تنها بیدارم
زنی بیدارم
که یک تار ِ مویم
به جنازه ی صدها مرد ِ نشسته می ارزد.
از دفتر شعر« از عشق چیزی با جهان نمانده است» استکهلم 1987
