منشور شعر من اينست:      ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود. (مينا اسدی)
... درنگی نه
 

من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم... / مينا اسدی

می‌بینمت... پشت پنجره‌ی اتاقم ایستاده‌ای... با همان لبخند همیشگی و با همان غم همیشگی در نگاهت. تا می‌خواهم پنجره را باز کنم و باور کنم که زنده‌ای، که هستی، که جانت را به آتش نکشیده‌اند یک قطره آب می‌شوی و به زمین فرو می‌روی و تا از پنجره دور می‌شوم دوباره می‌آیی. می‌ایستی... نگاهم می‌کنی و لبخند می‌زنی... همه‌ی عیدها می‌آیی... عید ما و عید این‌ها... در همه‌ی روزهایی که بچه‌ها در خیابان‌ها و بازارها با پدران و مادرانشان در حال خرید عید هستند تو هستی... ترا می‌بینم... با تو حرف می‌زنم و دوباره پس از فرو نشستن این شورها و هیجان‌ها کمرنگ می‌شوی... می‌روی و به وقت خرید و دید و بازدید عید باز می‌‌گردی و دوباره در ذهن من جان می‌گیری... انگار که دیروز بود.

***

همه ساله دو هفته قبل از عید نوروز، در مدرسه مراسم خاصی برپا می‌شد، روزی که مدرسه آن را روز کمک به بی‌بضاعت‌ها می‌نامید و ما بچه‌ها بدون آن‌که با هم حرفی زده باشیم و یا از قبل توافقی کرده باشیم با سرهایی که به زیر می‌انداختیم و با سکوت پرمعنایمان آن روز را روز شرمساری و سرافکندگی انسان نام می‌نهادیم. در آن روز خاص، ما مدت بیشتری در صف و در حیاط مدرسه می‌ماندیم. مدیر و ناظم و معلم‌ها و حتا فراش مدرسه در وسط حیاط و در کنار پرچم سه رنگ ایران که همیشه با سری آویزان، به زمین می‌نگریست و جز در موارد خاص افراشته نمی‌شد جای می‌گرفتند و سپس خانم مدیر چند قدم از دیگران دور می‌شد و در پشت میکروفون قرار می‌گرفت و با کلمات محبت‌آمیز و با لحنی مهربان می‌گفت: شاگردان عزیز فرا رسیدن عید نوروز باستانی را که یادگار نیاکان ماست به همه‌‌ی شما فرزندان عزیزم تبریک می‌‌گویم. شکرانه‌ی بازوی توانا بگرفتن دست ناتوان است! بیائید به هم کمک کنیم... بیائید دنیای بهتری بسازیم... بیائیم نیکوکاری را شعار و دثار خود قرار دهیم... بیائیم از افراد خیر و مردم دوست درس بگیریم و به همنوعان تنگدست و بینوا کمک کنیم.. و ما شاگردان عزیز برای پرهیز از نگاه پر درد و رنج دوستان تنگدستمان، نفس در سینه حبس می‌‌کردیم، سرهایمان را پائین می‌انداختیم و به زمین خیره می‌شدیم و تا مراسم خفت‌بار کمک تمام نمی‌شد سرهایمان را بلند نمی‌‌کردیم... نمی‌خواستیم بدانیم چه کسی بی‌بضاعت است و شاگردان بی‌بضاعت هنگام گرفتن عیدی از دست خانم مدیر چه می‌‌گویند و چه می‌کنند. هرکدام از ما بینوایان کلاسمان را به خوبی می‌شناختیم، آن‌هایی را که با روپوش‌های وصله‌دار به مدرسه می‌آمدند... آن‌هایی را که از شدت گرسنگی، ناگهان از هوش می‌رفتند. آن‌هایی را که جوراب‌های پاره و کفش‌های پر از سوراخ به پا داشتند... و آن‌هایی را که همیشه رنگ پریده و بی‌خون بودند و به مجرد ورود به کلاس به طرف بخاری‌های نیمه‌گرم هجوم می‌آوردند و دست‌ها و صورت‌هایشان همیشه از سرما سرخ و متورم بود...
ابتداء خانم مدیر گزارش مبسوطی از تلاش کارکنان مدرسه در جلب حمایت افراد خیّر و نیکوکار شهر می‌داد و از آنان به نام و نشان تشکر می‌کرد... سپس از شاگردان بی‌بضاعت می‌خواست که از صف بیرون بیایند و بعد تعدادی لباس متحد‌الشکل و همرنگ بین‌ آنها تقسیم می‌کرد. پس از آن از همه‌ی ما می‌خواست که به افتخار افراد خیّر کف بزنیم و برای سلامت آنان و فرزندانشان دعا کنیم. تو یکی از بچه‌های بی‌بضاعت کلاس ما بودی اما با آن که همیشه از سرما می‌لرزیدی هرگز آن لباس‌های یک شکل و یک رنگ را به تن تو ندیدم...به اجبار می‌‌گرفتی اما نمی‌پوشیدی... رفتارت چنان بود که کسی جرأت نمی‌کرد که فقر ترا به تو یادآوری کند و آن را به رخ تو بکشد... شاگردانی بودند که به بچه‌های خانواده‌های مرفه نزدیک ‌می‌شدند تا شاید یک‌ بار پالتو یا کت آن‌ها را بپوشند و در برابر آینه خودشان را تماشا کنند اما تو ... تو هرگز به ما اجازه ندادی که چیزی را به تو تعارف کنیم. چنان به ما می‌نگریستی که انگار این تو بودی که نیاز همه‌ی نیازمندان را بر می‌آوردی. تو بهترین شاگرد کلاس بودی و وقتی به دبیرستان رفتیم تو گل سرسبد ما شدی. همه در ساعات فیزیک و شیمی و جبر به دورت حلقه می‌زدند و تو کمکشان می‌کردی. برای بچه‌ها ، کلاس کمکی می‌گذاشتی و درس می‌دادی و از این طریق به پدرت که کارگر ساده‌ای بود کمک می‌رساندی. دبیرستان که تمام شد از هم بی‌خبر ماندیم. من به تهران رفتم و تو با آن‌که در چند رشته‌ی مهم آزمون دانشگاهی قبول شده‌ بودی به علت فقر ادامه‌ی تحصیل ندادی و معلم شدی. سال‌ها بعد وقتی از دفتر روزنامه به خانه بر می‌‌گشتم و در خیابان منتظر تاکسی بودم ترا دیدم و بلافاصله آن نگاه و آن چشمان درشت میشی را شناختم. ترمز کردی... پیاده‌ شدی و در آغوشم کشیدی. در کنارت نشستم و به تو خیره شدم. مثل یک گل زیبا شاداب و شکفته بودی... گفتی برویم جایی بنشینیم. خسته بودم اما اشتیاق این دیدار مرا به نشاط آورد. رفتیم... نشستیم و حرف زدیم. ازدواج کرده‌ بودی... شوهرت دبیر دبیرستان بود... خودت روزها درس می‌دادی و شب‌ها درس می‌خواندی... با کوشش تو و همسرت، خواهران و برادرانت مشغول درس و مدرسه بودند...
مادرت دیگر در خانه‌های مردم رخت نمی‌شست و پدرت پس از سال‌ها رنج و عذاب به اندک آسایشی رسیده بود... قرار گذاشتیم بازهم یکدیگر را ببینیم و از حال هم با خبر شویم... آخرین بار که دیدمت بسیار نگران بودی... آرام و قرار نداشتی... گفتم اگر چیزی هست به من بگو... پلک‌هایت را به هم زدی و دستها‌یت را که می‌لرزید درهم فرو بردی و همان لبخند همیشگی را بر لب آوردی و گفتی: راستی روزهای سرافکندگی ما و روز افتخار خودتان را بیاد می‌آوری؟ روز کمک به بی‌بضاعت‌ها را؟
سر تکان دادم.
با صدای بلندی خندیدی و گفتی:‌
هر که افزون شدست سیم و زرش
زر نباریده ز آسمان به سرش
و من بیت دوم آن را خواندم:
این‌همه کرده از کجا پیدا
یا خودش دزد بوده یا پدرش.
و سپس هر دو به قهقهه خندیدیم و تو گفتی یادت باشد که اقرار کردی دیگر نمی‌‌توانی زیرش بزنی... ما فقرا یک روز انتقاممان را از ثروتمندان می‌گیریم و خودمان ثروتمند می‌شویم یعنی جاهایمان را عوض می‌کنیم بعد پولدارها می‌شوند بی‌بضاعت و ما می‌شویم بابضاعت!
گفتم: خوب این از بخش شوخی... قسمت جدی‌اش را بگو...
جدی شدی و گفتی‌:‌ ما همیشه با هم دوست بودیم مگر نه؟...
سرم را به علامت تأیید تکان دادم و تو به من نزدیک شدی و در گوشم چیزی را پچ‌پچ کردی که همه‌ ی مردم، آن روزها از آن حرف می‌زدند از چریک‌های فدایی... و گفتی: «مفتاحی» ها از شهر خودمانند، اسدالله و عباس...یادت هست؟‌
آری که یادم هست... دوست و همکلاس برادران من بودند. اولین بار بود که درباره ی یک موضوع جدی حرف می‌زدیم... آن‌روزها کسی به کسی اعتماد نداشت. نام «مفتاحی» ها را که بر زبان راندیم دیگر از کسی و چیزی نترسیدیم و حرف زدیم از جنگل... از سیاهکل ... از فقر ... از بیماری... از مردم و از مبارزه... گفتیم و به هم نزدیکتر شدیم... دم رفتن گفتی: می‌خواهم چیزی را به تو اعتراف کنم. می‌دانی که ما چقدر فقیر بودیم آن همه بچه در یک اتاق... حق خودم می‌دانستم که به همه آدم‌های مرفه کینه داشته باشم... اما حالا بعد از سال‌ها تجربه‌ی تدریس و تحصیل در دانشگاه می‌بینم که فرزندان افراد مرفه در صف ما هستند و با آن‌که طعم فقر را نچشیده‌اند و درد ما را تجربه نکرده‌اند درد مردم را می‌فهمند و برای نابودی عوامل فقروستم مبارزه می‌کنند. به مردم کینه ورزیدن و آن‌ها را دشمن اصلی دیدن، مبارزه را به انحراف می‌کشاند.
بغلت کردم و در گوشت گفتم: و اما علت اصلی نگرانی‌ات را نگفتی؟ و تو زیر لب و بسیار آهسته گفتی: برادرم احمد.
و نیازی به توضیح بیشتر نبود. آن روزها همه‌ی خبرها درباره‌ی دستگیری‌ها و زندان بود.
سالی نگذشت که برادر جوانت را اعدام کردند... تو دستگیر شدی و پدرت از غصه‌ی شما دق کرد. آخرین بار که سیر دیدمت قبل از ترک ایران بود تو تازه از زندان بیرون ‌آمده بودی. از زندان گفتی ... از مادرت که غم مرگ برادرت فلجش کرده بود... از تحقیر و شکنجه گفتی و از روزهای زندگی در یک سلول کوچک.. از کابوس‌هایت گفتی و دوباره بیاد روزهای قبل از عید مدرسه افتادی، روز کذایی کمک به بی‌بضاعت‌ها، گفتی که همه‌ی آدم‌ها را بخشیده‌ای از مدیر مدرسه تا بچه‌های پولدار کلاس را... گفتی که در زندان آموخته‌ای که نابسامانی‌های اجتماعی راه‌حل‌های دیگری دارد... گفتی که هیچ شکنجه‌ای در زندان عذاب‌آورتر از یادآوری روز کمک به بینوایان و تحقیری که در آن روزها به تو و دیگران روا می‌داشته‌اند نبوده است و این زخم، زخم درمان‌ناپذیری است که همه‌ی زندگی با تو خواهد بود و همین زخم ترا علیرغم زندگی آسوده‌ای که امروز داری به میدان مبارزه فرا می‌خواند و تو تا آخرین توانت خواهی ایستاد و دست از مبارزه نخواهی کشید. تا دیگر هیچ کودکی گرسنه نماند. تا دیگر هیچ کودکی تحقیر نشود... تا روزی که عدالت اجتماعی برقرار شود و سپس به خاطر همه‌ی کودکان گریستی.

***

قیام که شد ما به ایران آمدیم. روز هشتم مارس... روز آزادی زنان در میان موج جمعیت یک لحظه دیدمت، تلاش کردی صف را بشکافی و خودت را به من برسانی... نشد. فریاد زدی و مرا نامیدی... از دور چیزهایی گفتی که نشنیدم... در انبوه مردمان گم شدی... در انبوه زنانی که می‌گذشتند و دست‌افشان می‌‌خواندند:
«اتحاد... اتحاد... اتحاد
ما با هم متحد می‌شویم تا برکنیم ریشه‌ی استبداد
درود... درود... درود بر فدایی»
درود... درود... درود بر خلق ما
و دیگر هرگز ندیدمت... چند سال بعد خبر مرگ ترا در یک روزنامه‌ی خارج از کشور خواندم. در یک درگیری خیابانی تو و یارانت را کشته بودند... و پس از آن در همه‌ی عیدها دیدمت... در چهره‌ی همه کودکان شاد دیدمت... در همه‌ی دست‌های پر از بسته‌های هدیه دیدمت. با همان نگاه و با همان لبخند.

***

می‌بینمت... پشت پنجره‌ی‌ اتاقم ایستاده‌ای... با همان لبخند همیشگی و با همان غم همیشگی در نگاهت... تا می‌خواهم پنجره را باز کنم و باور کنم که زنده‌ای... که هستی... که جانت را به آتش نکشیده‌اند...گم می‌شوی... یک قطره‌ آب می‌شوی و به زمین فرو می‌روی ... همه‌ی عیدها می‌آیی... عید ما و عید این‌ها.

دوشنبه بیست و دوم ماه دسامبر نود و هفت ، استکهلم

لينک دایم

بیچاره ولتر

«تخیلی است»

(یک)
یک صبح روشن و دل انگیز بهاری است.
ولتر از خواب برمی خیزد. از رختخواب بیرون می آید. به کنار پنجره می رود. آن را می گشاید. صدای خنده کودکان، بوی گلها و هوای تازه او را بوجد می آورد. سرگرم تماشای رهگذران است که دخترخوانده اش "ماری کرنلی" خبر می دهد که حوضچه ی وسط سرسرا را از آب گرم و کف صابون پر کرده است. ولتر به سرسرا می رود. ربدوشامبرش را در می آورد و تا گردن در حوضچه فرو می رود و در همان حال از خواهرزاده اش "ماری لوئیز" می پرسد که در روزنامه ها چه خبر است. "ماری لوئیز" همزمان که میز صبحانه را می چیند، با شادی می گوید: تیتر اول روزنامه ی بزرگ صبح در باره ی سخنرانی دیروز شماست. سردبیر نیز مقاله ای راجع به سفر ماه پیش شما نوشته است. دختر جوانی شعری به شما تقدیم کرده است و در ستون خوانندگان هم چند خواننده ی روزنامه از مبارزات شما در دفاع از آزادی بیان و اندیشه تقدیر کرده اند و اما.....
ولتر می پرسد: و اما؟ اما چه....
اما... نمی دانم....خودتان بخوانید.... خجالت می کشم.
ولتر با مهربانی می گوید: بخوان عزیزم. تو که ننوشته ای که خجالت بکشی.
و ماری لوئیز می خواند: " این مرد به کلیسا و به باورهای مردم اهانت می کند. حکمت خدا را در پادشاه کردن یکی و درمانده کردن دیگری به سخره می گیرد. او قدرت مندان را کثیف و توده ی مردم را تمیز می پندارد و با تلقین این فکر به مردم که حاکمان و درماندگان هر دو از نسل یک پدر هستند که "آدم" نام داشت، قصد ایجاد شورش و بلوا دارد. او به رعیت می گوید که فرقی میان او و مالک نیست و می نویسد: چه می خواهند بگویند پادشاهان، امپراتوران و قدرت مندان وقتی انسان در مانده ای را می بینند؟ ولتر از مردم می خواهد که تن به ظلم ندهند و آزادانه سخن بگویند. او می نویسد: " من جانم را فدا می کنم تا دشمنم حرف هایش را بزند. نوشته های ولتر خطری جدی برای امنیت کشور است و توهینی است به مقدسات و میهن. مباد روزی که کاسه ی صبر میهن پرستان و دین داران لبریز شود."
ماری لوئیز روزنامه را می بندد و با نگرانی به ولتر می گوید: باید خیلی مراقب باشید. این مقاله تحریک آمیز است. می تواند یک عضو ساده ی کلیسا را وادارد که به عنوان یک فریضه ی دینی، دشنه ای در قلبتان فرو کند، یا یک میهن پرست دو آتشه را آن چنان برضد شما بشوراند که کشتن شما را یک وظیفه میهنی بداند.
ولتر از حوضچه بیرون می آید. "ماری کرنلی" حوله ای بدور او می پیجد و "ماری لوئیز" قهوه ای داغ به او می دهد. ولتر سرمست از یک خواب خوش و یک شب فراموش نشدنی، فنجان قهوه اش را سر می کشد. به سرعت لباس می پوشد و به خیابان می زند، در حالی که دو دختر جوان و نگران فریاد می زنند که امروز با کسی وارد بحث و گفتگو نشود و بیشتر از همیشه مراقب باشد.
* * *
(دو)
"ولتر" کمتر در میان مردم ظاهر می شود. رهگذران به احترام او کلاه از سر بر می دارند و راه باز می کنند. باران شب گذشته گرد و خاک خیابان ها را شسته است و برگ های درختان دو طرف مسیر ولتر در زیر نور دلپذیر آفتاب بهاری می درخشند. ولتر قدم زنان طول خیابان را می پیماید که ناگاه کسی از پشت سر او را در آغوش می گیرد. بر می گردد. مرد جوانی را می بیند که نفس زنان می گوید: آه آقای ولتر چه خوشبختی بزرگی! دوستانم شما را در خیابان دیده اند و به من خبر داده اند. من تمام راه را دویده ام تا به شما برسم و از نزدیک با شما آشنا شوم. ولتر او را در آغوش می گیرد و می بوسد. مرد جوان می گوید که مارسل نام دارد و دانشجوی حقوق است. و سپس با نگرانی می پرسد: روزنامه ی صبح را خوانده اید؟ سخنرانی دیروز شما به مذاق بسیاری از سیاست مداران خوش نیامد و مقالات تند و تیزی نوشته اند. بحث شما در باره ی آزادی بیان و اندیشه، خاطر بسیاری از آزادی خواهان را آزرده است.
ولتر می گوید: من با دولتیان کاری ندارم. شما جوانان چگونه می اندیشید و چگونه حرف های مرا تجزیه و تحلیل می کنید؟ مرد جوان می خندد: شما جواب مرا می دانید. به خاطر حرفهای شماست که این همه راه را دویده ام تا به شما برسم. من همه ی مقالات شما را می خوانم. شما در میان نسل جوان هواداران بیشماری دارید. اما بحث اخیر شما راجع به آزادی بیان، سئوالی را در ذهنم زنده کرد. شما در پاسخ سیاستمداری که گفت "ما همه یک نوع سخن می گوئیم و در کمال آرامش زندگی می کنیم"، گفته اید که: " اما این آرامش به معنای آن نیست که همه خوشبخت هستند. هر سکوت و هر آرامشی دلیل خوشبختی نیست"، آیا فکر نمی کنید که اگر همه بخواهند آزادی بیان داشته باشند، جامعه نظم خود را از دست می دهد؟ ولتر در جواب می گوید: برعکس، آزادی بیان و اندیشه، جامعه را از سرگشتگی و بی نظمی نجات می دهد. مرد جوان می پرسد: اما در باره ی جمله ی " من جانم را می دهم تا دشمنم آزادانه سخن بگوید"، آیا واقعا چنین می اندیشید؟ ولتر لبخندی می زند و می گوید: اگر غیر از این می اندیشیدم به گونه ای دیگر سخن می گفتم، به گونه ی همان کسانی که با خاموش کردن صداها، شهر را در آرامش و سکوت فرو می برند و به این آرامش، خوشبختی نام می دهند.
* * *
(سه)
ولتر به میدان بزرگ شهر می رسد. جمعیت انبوهی در میدان گردهم آمده اند تا به سخنان مردی که بر سکوی خطابه ایستاده است، گوش فرا دهند. ولتر در یک نگاه، مرد را می شناسد. سیاستمداری جویای نام و مقام که به خاطر حفظ موقعیت اش به هر کاری تن می دهد. سخنران با شور و حرارت بسیار سخن می گوید و با هر جمله ای که بر زبان می راند، مردم دست می زنند و هورا می کشند. مرد می گوید: شکیبایی چیست؟ صبر، امتیاز آدمی است. همه ی ما پر از اشتباه و ضعف هستیم. اشتباهات و نادانی های یکدیگر را ببخشیم. این اولین قانون طبیعت است. ولتر متحیر از این همه وقاحت، زیر لب می گوید: این حرفها که بخشی از سخنرانی من در باره ی شکیبایی است.
سخنران ادامه می دهد: حزب ما همه اعضایش را قربانی می کند تا دشمنان اجازه یابند که حرف هایشان را بزنند. مردم دست می زنند و هورا می کشند... مردی از میان جمعیت فریاد می زند: دروغ است. این حرف حزب شما نیست. حرف ولتر است که مخالف حزب شماست. حزب شما همیشه برخلاف این گفته ها عمل کرده است. سخنران بی اعتنا به مرد معترض به سخنانش ادامه می دهد: "حزب ما خشونت را محکوم می کند... دروغ، افترا، برچسب زنی و تهمت را محکوم می کند.... حزب ما حزب خیال بافان نیست.... حزب آرمان های بی پایه نیست... ما از رویاهای غیر قابل تحقق سخن نمی گوئیم... ما مبارزه می کنیم تا دشمنان ما آزادی بیان داشته باشند. شما حق دارید که هر چه می خواهید به ما بگوئید.... اعتراض مخالفان ، ذره ای از علاقه و احترام ما به آن ها کم نمی کند... مخالفان ما نیز آزادی بیان و آزادی عمل دارند. همه حق دارند که عقایدشان را بدون ترس از عواقب آن، ابراز کنند".
ولتر صدای فریادی را می شنود. برمی گردد، محافظان سخنران را می بیند که مرد معترض را زیر مشت و لگد گرفته اند و از خیابان عبور می دهند. فریاد مرد، در فریاد ابراز احساسات مردم گم می شود.
* * *
(چهار)
ولتر وارد کافه ای می شود. می نشیند و قهوه ای سفارش می دهد. هنوز جا به جا نشده است که سر و صدای دو مرد که دور میز روبرو نشسته اند، توجهش را جلب می کند. مردی که روبروی ولتر نشسته است، بسیار آزرده و عصبانی است. او که چهره ای برافروخته دارد و به هنگام صحبت رگ های گردنش بیرون می زند، به مرد همراهش می گوید: ما از سالهای کودکی یکدیگر را می شناسیم و تو می دانی که من همه ی این سالها چه کرده ام. چیزی نداشته ام که از تو پوشیده باشد و یا تو از آن بی خبر باشی. چگونه توانستی مرا به حاکمی متصل کنی که من از هر لحظه محکومیتش، از شیوه ی کار و مملکت داری اش بیزار بوده ام. چه چیز تو را واداشت که به این دوستی خیانت کنی و مرا که از برادرت به تو نزدیکتر بوده ام این چنین بیازاری؟
مردی که پشت به ولتر دارد، با فریاد می گوید: گیرم که تو از برادرم هم به من نزدیکتر باشی، صمیمیت ما سبب نمی شود که من نفطه نظرهایم را از دیگران پنهان کنم.
مرد اول از شدت خشم منفجر می شود. از جا بر می خیزد و روبروی مرد دوم می ایستد: خوب حرفهایم را توی کله ات فرو کن. من کی گفته ام که تو باید بخاطر دوستی، عقایدت را پنهان کنی. کاری که تو کرده ای ابراز نظر نبود، تهمت، دروغ و افترا بود. مرد دوم با لحنی طلبکار جواب می دهد: پس آزادی بیان یعنی چه؟ من آزادم که هر چه می خواهم بر زبان آورم و تو آزادی که از خودت دفاع کنی! مگر ما این همه سال برای آزادی بیان و اتدیشه و قلم مبارزه نکرده ایم.... مگر رفقای ما در این راه جانشان را از دست نداده اند.... تو چه حقی داری که برای دیگران تعیین تکلیف کنی و حق آزادی بیان را از آن ها بگیری؟
مرد اول فریاد می زند: آزادی بیان یعنی ترویج دروغ؟ یعنی پراکندن شایعه؟ یعنی نشر اکاذیب؟ آزادی بیان یعنی این که من آزادم تا به خاطر کارهایی که نکرده ام، از خودم دفاع کنم؟ خجالت آور نیست؟
مرد دوم برمی خیزد و در حالی که به طرف مرد اول یورش می برد، می گوید: حیف از این همه سال دوستی. وقتی تو تحمل شنیدن حرف های دوست چندین ساله ات را نداری، چگونه می توانی حرف های دشمنت را بشنوی. مگر نشنیده ای که "ولتر" فیلسوف و نویسنده ی بزرگ گفته است من حاضرم جانم را....
ولتر منتظر تمام شدن جمله نمی ماند، بی اختیار از جا بر می خیزد، به طرف آنها می دود و آن دو را که با یکدیگر دست به گریبانند، از هم جدا می کند و در همان حال می گوید: آقایان من "ولتر"م.
دو مرد می نشینند و با حیرت به ولتر چشم می دوزند.
ولتر می گوید: من همان کسی هستم که مرتکب این جمله شدم! چرا حرف مرا تحریف می کنید؟ من کجا گفته ام که دشمنم آزاد است که هر چه می خواهد بگوید، شایعه بسازد، دروغ بگوید... توطئه کند و آدم ها را به جان هم اندازد. من گفته ام که دشمنم آزاد است که عقایدش را بدون ترس از چیزی یا کسی ابراز کند و این به آن معنا نیست که من به نفع دشمن، نظرات خودم را بسته بندی می کنم و در گنجه می گذارم. آزادی بیان دشمن به معنای غلبه او بر من و عقاید من نیست.
مرد اول می گوید: جمله شما دو پهلوست. همه می توانند از آن استفاده کنند. ظالم و مظلوم، ستمگر و ستمکش.
ولتر می گوید: همه از این جمله استفاده نمی کنند، بیشمارانی آن را مورد سوء استفاده قرار می دهند. دقت کنید که این جمله از یک مقاله ی بلند بیرون کشیده شده است. اصل جمله چنین است: "من به آن چیزی که شما می گوئید کمترین علاقه ای ندارم، اما حاضرم جانم را بدهم تا از حق سخن گفتن شما دفاع کنم." مرد دوم می گوید: مهم نیست که نظر شما چه بوده و این جمله را در چه رابطه ای نوشته اید. مهم، برداشت خواننده ی مقاله است. من این جمله را همان طور می فهمم که می خواهم.
ولتر حرف مرد را قطع می کند و می گوید: این جمله، صریح، روشن، و بی هیچ ابهامی است، و نادرست است که شما تعبیر دیگری از آن داشته باشید.
مرد دوم می گوید: وقتی شاعری، شعری می نویسد، آن شعر دیگر به او تعلق ندارد. این مردمند که اجازه دارند هر طور که خواستند آن را بفهمند و به کار گیرند. شما که نمی توانید به دنبال نوشته هایتان بدوید و مردم را تصحیح کنید. من از جمله ی شما این را فهمیده ام که اجازه دارم هر چه دل تنگم می خواهد بگویم و از کسی یا چیزی نترسم، حتا اگر چیزهایی که می گویم زائیده ی خیالات من باشد.
ولتر سری تکان می دهد و بر می خیزد. دو مرد به احترام او از جای بر می خیزند. مرد دوم دست ولنر را می فشارد و می گوید: چون مدافع آزادی بیان هستید، می توانم آزادانه به شما بگویم که وقتی شما بمیرید آزادانه تر می شود در باره ی نظراتتان راجع به آزادی بیان سخن گفت. دیگر شما در کافه ای ننشسته اید که استفاده ی نابجا از حرفهایتان را به مردم یادآور شوید.
ولتر جمله ی ناتمام مرد را در فکرش بدین گونه تمام می کند: آنگاه تفاسیر شما را از آزادی نخواهم شنید و روزی صد بار نخواهم مرد!
* * *
(پنج)
"ولتر" در راه بازگشت به خانه، مردم را می بیند که به تماشای مردی ایستاده اند که با زنی گلاویز است. مرد، موهای بلند زن را دور دستش پیچیده است و سر او را به ستون سنگی ی کنار خیابان می کوبد.
ولتر از مردم می پرسد:
- این مرد کیست و چرا چنین می کند؟
مردی پاسخ می دهد:- نویسنده ای اهل دل است. از میخانه آمده است و زنش را می زند.
ولتر می گوید: چرا کسی دخالت نمی کند؟
مرد نیم نگاهی به ولتر می اندازد و پاسخ می دهد: اولا یارو آدم کله گنده ای است. دوما در زندگی خصوصی کسی نباید دخالت کرد. سوما مست است. چهارما دوره دوره ی آزادی است و آدمها آزادند که هر کاری می خواهند بکنند.
زن فریاد می زند و از مردم کمک می خواهد. ولتر خطاب به مرد می گوید:
- او را می کشی.... ولش کن.
مرد، زن را رها می کند و تلو تلو خوران به طرف ولتر می آید و گریبان او را می گیرد:
- تو کی هستی که در زندگی خصوصی مردم دخالت می کنی؟ عجب روزگاری است. آدم آنقدر آزاد نیست که زنش را بزند؟ و سینه اش را جلو می دهد و می گوید: من آزادم، در بیان و در عمل.
ولتر می گوید: شکنجه ی یک انسان آزادی نیست.
مرد می گوید: این انسان نیست، زن من است! من خود اهل علم و دانشم و می دانم که آزادی چه معنایی دارد. تو کی هستی که به من امر و نهی می کنی؟
ولتر می گوید: من "ولتر"م
- حتما همان ولتری هستی که جانت را می دهی تا دشمنانت آزادانه سخن بگویند.
- آری من همان ولترم.
مرد پوزخندی می زند و می گوید:
- تو چه ولتری هستی که روز روشن از مردم سلب آزادی می کنی؟
ولتر می گوید: اما این معنی آزادی نیست.
مرد دست بر شانه ولتر می گذارد و دوستانه می پرسد:
- جان من تو ولتری؟
- بله من ولترم.
- همان ولتری که برای دفاع از آزادی بیان دشمن اش جان می دهد؟
- آری. متأسفانه همان ولترم.
مرد دوباره می پرسد:
- کدام ولتر؟ اگر تو ولتری، این وقت روز در خیابان چه می کنی؟ چرا پشت میز کارت نیستی؟ سپس دستش را به طرف ولتر دراز می کند و می گوید:
با اجازه ی آقای ولتر می روم کمی دیگر زنم را بزنم!
* * *

(شش)
ولتر پشت میز کارش می نشیند و در دفتر یادداشت روزا نه اش می نویسد: " هرچه بیشتر با آدمیان آشنا می شوم، بیشتر سگ ها را تحسین می کنم..."
آگوست نود و نه، استکهلم

لينک دایم

Mina Assadi 2005© All rights reserved